احساس "راحت"ی یکی از حس های مهم در زندگی من است .. زمانی که احساس راحتی نباشد یعنی دلایل کافی برای ایجاد این حس وجود ندارد و ادامه دادن با احساس "نا"راحتی یعنی نقش بازی کردن ، ادا درآوردن و خود نبودن که از من برنمی آید و نمی خواهم که برآید ..
مدتی است مانند زندگی روزانه ام ، در این وبلاگ هم دچار نفس تنگی می شوم و این یعنی احساس راحتی نمی کنم ..
تنها خودم می دانم که چقدر این خانه را دوست دارم ..
احتمالا" خانه ای دیگر اختیار کرده و دم و بازدم های وبلاگی ام را بدون توجه به نفس تنگی های فیزیولوژیک ادامه می دهم ..
پایان ..
نقطه
.
اغلب افراد از این شرایط ناراضی اند اما آیا گامی بیش از عدم رضایت برخواهیم داشت ؟
کجایی ؟ هیچ می دانی کجایی ؟
زمان در دستت هست ؟ می دانی وقت ، کی تمام می شود ؟ حساب روز ها را کرده ای ؟
از دور ، تازگی ها خودت را دیده ای ؟
از پسِ خودت برآمده ای ؟
برای شدن های آرمانی ات چند گام برداشته ای ؟
اگر اکنون سوت پایان به صدا درآید آماده ای ؟
راستی اوضاع خرید و فروش ها چگونه است ؟ کمی صداقت در بساطت مانده ؟ خودت چطور ؟
خودت را به دنیا فروخته ای ؟ سرت کلاه نرود .. حسابت را چک کن ! شاید هنوز بتوانی با احتساب حق پشیمانی ، خودت را پس بگیری ..
باور نمی کنم .. باور نمی کنی .. باور نمی کنند ..
پذیرفتن مسئولیت خود .. دقیقا" از جایی شروع شدم که پذیرفتم باید مسئولیت خود را بپذیرم ..
مسئولیت تمام بله ها و خیر ها .. رفته ها و نرفته ها .. گفته ها و نگفته ها .. تعجیل ها و مکث ها .. ثبات ها و تغییر ها ..
تا مدت ها تصور می کردم "فهمیدن" موجب سختی و پریشانی است ، و بیشتر دانستن زندگی را سخت تر می کند. اما گذشت ایام و تاملی بر این تصورات ، تغییراتی حاصل کرد. تغییراتی که شاید وام دار فهمیدن نفهمیدن هاست.
امروز تا حدودی اطمینان دارم که "نفهمیدن" بلای دردناکی است. به گمانم نوع آن چندان مهم نباشد ، نفهمیدن یا خود را به نفهمی زدن یا برای فهم ارزش قائل نشدن ، هر سه یک خروجی دارند.
وقتی نمی فهمیم و فکر می کنیم می فهمیم ، نمی فهمیم و قضاوت می کنیم ، نمی فهمیم و تصمیم می گیریم ، نمی فهمیم و نمی خواهیم بفهمیم ، درگیر افکار ، قضاوت ها ، تصمیمات و خواستن هایی شده ایم که هیچ ارتباطی با واقعیات ندارند.
شاید از این روست که خداوند می فرماید "هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون"
خداوندم ! کمکم کن خوب ببینم ..
ای هستِ تو پنهان شده در هستی پنهان من ..
نفَس می کشید .. با هر نفَس ، درد می کشید .. پس از هر نفَس ،"الحمد" می گفت .. با هر الحمد ، به یاد نفَس های آرام قبل می افتاد ..
دوباره آغازی جدید ، دم و بازدم های تازه ای را در فضای ادراکمان می پراکنَد ..
لطافت آغاز ها در پیچ و تابِ شورانگیز پایان ها ، ما را در این بین ، دچار حیرت می کند ..
به این "حیرت" محتاجیم ..
جای دوری نمی رود اگر خود خالق آن شویم ..